تبليغاتX
وقتی که خواب کم می آورم !!!




















وقتی که خواب کم می آورم !!!

"راهی می شویم"

خدا، قرآن، و تمام کلمات روشن

از بسم...

          تا عظیم!

از تولد...

          تا طلوع!

ما سنگ هایمان را به دوش کشیدیم

و تدفین هدایتی بود

                     برای آنان که بی سنگ متولد شدند

راه، ره بود برای ما

                     که کلمات را با ادغام می خواندیم

و قرآن را قاریانی تلاوت کردند

که از هجای بسم به

                      عظیم رسیدند

 

ما ماندیم!

با سنگ هایمان به دوش

تا اینکه حکایت شدیم

و بازنوشتنمان!

تاریخ حادثه بود

جرقه ای، میان انفعالات زمین

و زمین،

        ناگزیر زیر حجم تکرار می چرخید

ما باز ماندیم

ما بازمانده شدیم

و در هدایتِ تدفین

سنگ هایمان به دوش

                    خاک می شدیم   

زمین می چرخید

                 ما هدایت می شدیم

در راهی که ره بود

در،

           هدایتِ تدفین!

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 6:35 توسط حدیث جمالی| |

"کنش!"

 

این اتفاق نیست

که رنگین ترین واقعیت تصورت

مثل سیاه و سفیدهای کاغذی

بدونِ قاب های کهنه و نو فراموشت کند

 

دخترِ خیال باف

                     خیال بافِ دختر

                                          بافی، که دختری، که خیالی...

شاید نتیجه اش بشود

           - شاعرِ خوشحال-

شاعرِ خوشحالِ گریان

که طبیعی ترین رفتارِ شعرگونه است

و منطقی ترین واکنش

علیه کنش

یک کنشِ سیاه و سفید

با تبریکات بی شائبه

به مناسبت بیست و سومین سالگردِ خوشحال بودنش!

                                      -"تبریک زیبای من!"-

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 1:35 توسط حدیث جمالی| |

"فلسفه، آدم ها، هیچ وقت...!"

آدم ها هيچ وقت آدم نمي شوند

وقتي با فكرهاي مشوش

                              مستطيل و مربع را منحني مي كشند

و مي خواهند از دلِ يك دايره

                    مثلث بيرون بياورند

آدم ها هيچ وقت آدم نمي شوند

وقتي كه پهناي تفكر خنده

از اين گوشه لب تا به آن ورش بيشتر نمي رسد

و با تمام وجود

                   مي شود، اخم كرد و آدم نشد!

 

 

بله...! اصل همين است

يك خانم و يك آقا

بايد تكميل شوند

تا جامعه شروع به تكثير كند

و فلسفه زندگي شكل بگيرد

بله...! فلسفه!؟

چيزي كه آدم هايي كه هيچ وقت....

                                             و اتفاقاً من هم هيچ وقت!

 فلسفه از همين جا شروع مي شود

من، تو، او و خيلي هاي ديگر كه هيچ وقت...

 

حالا من مربع، تو مثلث

و خدا دايره ها را كشيده است!

 

 

پ ن 1: سلام به دوستان عزيزم

پ ن 2: اين تأخير طولاني رو به خوبي خودتون ببخشيد. براي رسيدن به بعضي چيزها، بعضي چيزهارو بايد كنار گذاشت. اما از حالا هستم و از با شما بودن لذت خواهم برد.

پ ن 3:  از ديدن حذف وبلاگ بعضي از دوستان عزيز خيلي دلم گرفت.

نوشته شده در شنبه دهم مرداد 1388ساعت 22:38 توسط حدیث جمالی| |

سلام

یک سلام گرم و دوستانه به تمام دوستان خوبم در این دنیای مجازی.

یک پرانتز باز (سلام کردن چقدر چسپید، چند ماه هست که می نویسم؟ تا حالا سلام نکرده بودم! می بینید روزگاررا، عصر ماشین و فراموش کاری و هزار تا دلیل دیگر... خداییش پدر مخترع این ماشین آلات را بیامرزد که بهانه می دهد دستمان... خدا! بیامرزش!) پرانتز بسته البته در پرانتزی که  خط دوم باشد یعنی اول بسم الله نباید این قدر روده درازی صورت بگیرد ولی شد دیگر، ببخشاییدم!

خوبید همگی؟! ایام به کامتان هست؟ نیک می گذرد روزگار؟! امید که همه چیز بر وفق مرادتان باشد.

 اما من نمی خواهم زیاد وقتِ ارزشمندتان را با کلماتم بگیرم، راستش غرض از مزاحمت تشکر بود و پوزش و آوردن چند دلیل ماشین آلاتی! برای نبودن!

در این مدت (از ابتدای تولد وبلاگم "وقتی که خواب کم می آورم") با دوستان فرهیخته و ارزشمند زیادی آشنا شدم که به حق با تشویق ها و انتقادها و راهکارها روحیه می دادند و می دهند برای ادامه راهی که در پیش گرفته ام، یعنی می دانم کسانی هستند که مرا (شعر مرا) می خوانند و به بودن یا نبودنشان اهمیت می دهند، بعضی ها با نام مستعار نقدم می کنند، بعضی با نام و نام خانوادگی دقیقشان تشویق، بعضی اصلاً برایشان مهم نیست شاعر کیست، کلمه به کلمه شعر را برایم توضیح می دهند و حالا گاهی دوستانی هم برای تفریح (انگار که آمده باشند پارکی چیزی!) لبخندی، نیشخندی، گلی می گذارند و می روند، دستِ همه تان درد نکند آنهایی که خوانده و نخوانده می گویید که آمدیم. به خصوص تشکر از دوستانی که دعوت می کنند و من مهمان دنیای شان می شوم. اما من (منِ کوچک) متأسفانه در این چند وقت نتوانستم آنگونه که باید جوابگوی محبتتان باشم و حسابی شرمنده ام. به همین خاطر (شرمندگی) تصمیم گرفتم تا زمانی که این دقیقه ها مدام برایم کم می آیند (ناز می کنند!) این جا را به یک تعطیلی موقت دعوت کنم تا در زمانی بهتر با وقتی بیشتر و احساسی تازه تر و شعری شاعرانه تر برگردم. البته این به معنای خداحافظ نیست، چون اصلاً با این واژه میانه خوبی ندارم، فقط یک مرخصی کوچک است.

امیدوارم وقتی برمی گردم دوستان ارزشمندی چون: رضوان ابوترابی، کوروش همه خانی، لادن جمالی، پروین نگهداری، محمد علیجانی، مهرداد کاظمی، آیسان، مرداب نامه، لیلی، مهران سیدی،مهسا زهیری، علی ساروی، امیر هدایتی، فرامرز دهگان، رضا باب المراد، سعادتیان، یونس معروف نژاد، غلامرضا شبانکاره، حسین تیموری، سجاد واعظی،علیرضا افروز، احسان عمرانی، امین ماندگار،سمانه، طاهره دهقان، یونس رازقی پور، آرش عارف، امیدرضا چاووشی، رضا طاهری، عبدوی جط، ابراهیم جاگرانی، ابراهیم بانی، زخم، جدی نگیر، یاس، محمد و... و تمام دوستانی که من شاید از قلم انداخته باشم، فراموشم نکنند و برای بهتر بودنم دعا کنند.(از قبل برای استغاثه هایتان سپاسگذارم!)

به خدا می سپارمتان و آرزو دارم لحظه هایتان سرشار از رویشی بی انتها باشد.

بدرود تا درودی که.....

نوشته شده در یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 0:16 توسط حدیث جمالی| |

"تجزیه"

 

استخوان هایم
زیر حجم درد می ترکند
و صدای ناله هایم را
فقط پریانی می شنوند
که عریان اند از خیال آب


تجزیه،
آرام اتفاق می افتد
مثلِ مرگِ نیلوفر
و من این جا
با خاک هم پیمان شده ام
می دانم
می دانم برای تولد
قدری دیر آمده ام
اما خاک
مرا متولد خواهد شد
روزی که فرزندانم
به پایکوبی آفتاب رفته اند
و کودکانشان
به عطر نیلوفر زنده!

نوشته شده در چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت 11:2 توسط حدیث جمالی| |

تقدیم به همیشه ماندگار ذهنمان "حمید آل یوسف":

 

"باور نمی کنم"

 

چرا تمام زودها

روی سر تو خراب شد

کلماتت کوچک بودند

                         برای رفتن

قرارت را کی؟

کجا؟!

با چه کسی گذاشتی

باور نمی کنم

باور نمی کنم

 

 

چقدر خدا بیامرز هایت را

                              دوست داشتم

یادت می آید؟

به همه می گفتی

به من،

      که راست راست جلوی ات حرکت می کردم

و حالا، من به تو

که افقی می روی

کجا؟            کجا؟              کجا؟

 

 

نمی رود٫ وقتی گفتی:

                         -"بعد از رفتنم چه می کنید؟"

بیا ببین!

به سادگی "آخ" نبود

هر چه می کنم

                        "آخ" نمی شود

هی بغض می ترکد پشت بغض

 باور نمی کنم

 باور نمی کنم

 

طنین لهجه ات

به این زودی ها معیار نمی شود

                                         در گوشم

عربی بگو!

هر چه دوست داری بگو

بیا بگو!

 

 

خدا بیامرزدت که حالا

با تمام خدا بیامرزها

باید گریه کنم

خدا بیامرزدت

که بعد از رفتنت

چه شعرهای بی سرپرستی

                           که سراغت را بگیرند

خدا بیامرزدت

که زیاد طلب آمرزش می کردی.

 

(بدرود حمید خان، بدرود تا درودی که دیر نمی پاید، می آییم...)

 

 

 

                                                                       حدیث جمالی- دی ماه 1387

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 13:46 توسط حدیث جمالی| |

حدیث جمالی:

"برای عصرهای سکوتم"

  

در این عصرهای شلوغ پاییزی،

برگ ها برای مردن

زمین برای زنده شدن

و ما برای سکوت

                    .............

 

                  چقدر دیر زاده شدیم!

 

 

 

 

پ.ن: پاییز هم رفتنی شد!

 

 

نوشته شده در شنبه سی ام آذر 1387ساعت 16:10 توسط حدیث جمالی| |

حدیث جمالی:

"تمام رنگ ها برای تو"

 شاید لبخندهای بنفش من

به سبزی نگاه تو نباشد

و اصلاً بگویی چه ربطی دارد!

ولی من هر وقت به آسمان نگاه می کنم

یاد تو می افتم

می خواهم سرخِ سرخ به شادی هایت

                                     پله بزنم

زرد رویِ صدایت بنشینم

و ارتعاش پیدا کند در سرم

                                  یا هو...

گفته بودی دلیل نمی خواهی

اما من شک کرده ام

به این سیاهِ مرموز

دارد ادایِ یک مراسم خوب را در می آورد

ساده نشو!

که قهوه ای حلوایت زهر بشود

                                     به دهنم

 

 

 

صاف بایست!
من آرزوهای زیادی برایت گرفته ام

سفید، نارنجی

و یک عالمه رنگین کمان

با توام!

صاف بایست

صاف نشو، نه!

بی رنگ نه

بایست،

فقط بایست...

 

 

رفتی بگو

دختری با لبخندهای بنفش

به سبزهای من خیره شده

تو که می گویی!

این را هم بگو

لب به قهوه ای ها نزده

یادت باشد

آرزوهای دست نخورده ام را

فقط به تو هدیه داده بودم

آهای....

من بنفش می خندیدم      

                     یادت باشد.

 

نوشته شده در پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 22:52 توسط حدیث جمالی| |

حدیث جمالی:

رؤیای نور، رؤیای باور، رؤیای باید..

 

کلمات اختتام من نیستند
من باید نور را باور کنم
باید پله ام را
به خدا تکیه دهم
باید نماز صبحم را
قبل از طلوع چشم دریده ی آفتاب بخوانم!
دیگر نباید
قضای عجوزگی اش شوم
باید بروم
باید برسم
باید...


شب سهمِ من بود
نه هیچ خورشید نور ندیده ای

 

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 23:35 توسط حدیث جمالی| |

مهاجر


غریبی، بی کسی، تنهایی...
گاهی وقت ها
پرستو هم که نباشی
مهاجری!


 

انتظار

 برای انتظار

شمع داشتن کافی نیست

باید برای آب شدن

راهی جست.

نوشته شده در سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 22:26 توسط حدیث جمالی| |


Design By : Night Skin